پایان آغاز سلام
داشتم پایان یک جریان بی معنا رو می خوندم .دقایقی از عمر که پای فشردن چند عدد دکمه ی یک در یک سانتی برای یک هیچ حجیم تو خالی؛ یک مخاطب بی صدا. و یک امید برای یک درک کننده ی هم صنف ؛هم ماجرا؛ هم درد گذشت.
اما گویا پایان یافت.
دیدم مدتیست من هم پایان یافتم یک مرده که هنوز کسی مرگش را باور نکرده است.مثل ...نمیدونم مثل رد پای یک رود حشکیده که مدتهاست در عمق زمین نفوذ کرده و مردم چشم دارند به بالاسر برای دیدن همان گدشته ی تکراری .اما مرگ حق ماست و حوشا بحال مردن قبل از مرگ.نه یه مرگ بی مسما و غم انگیز .شاید با بیانی بهتر خوشا به حال رستاخیز قبل از مرگ.(بیانی از حضرت عیسی بن مریم)
فراموش کنیدم را هزاران بار به هزاران کس گفته ام اما همانطور انتظار بالاسر مشغولشان داشته .پس عمل کردم و فراموش شدم.
اما اینجا
که ارثیه ای از همان رود بود.بگارید باشد.مثل آلبومی قدیمی با هزران پرسپکتیو انتخاب شده از اکران یک زندگی در یک سینمای سه بعدی.
تلاش هایی برای احیای این میت و این ارثیه بی نتیجی و بی دلیل بود مرگ را بپذیریم.
شاید بنویسم اما نه در اینجا نه با این نام.
با نامی دیگر با بیانی دیگر و در جایی دیگر.اما هر زاده شدنی اجازه می خواهد..
به امید آن روز
غریب و تنها خورد فریب
فهمید که حرفاشون بده
حتی خورشید نقاب زده
دروغ اینجا فراونه
نابودی خیلی آسونه
برای یک دونه نفس
نداره امید تو قفس
به خاطر زیادو کم
فریاد بزن تو دم به دم
صدات جوابی نداره
کسی محل نمیذاره
سید علی جوادپور
خیلی ها حرفهایی میزنند که احاطه ای بر اون ندارن اما چون دیگران را متعجب می کنه.کلام سال کیشه و نقل مغز دارهر مجلس.
کسی از زندیگش مینگارد
آن دیگری حرف های دیوانه ای را مزمزه
و..
نمی دونم چه دلیل داره که دوست داری از بی مفهوم ترین مفاهیم زندگی حرف بزنی
ولی فرموش کن.قدم بزار تو اتر جلوی پاتو نزار کسی بفهمه کجا میری .چون کسی نفهمید که قبلی کجا رفته
فردا که می آیدکسی ندیده که او کجاست.و تو رو همه می بینند
اما میدونند که تو یه روزی عاقل بودی
مهم نیست طبقه ۵ منتظر توست .
تو یه اتاق و آخرین قسمت که تنهایی معنا نداره .نزار اون آشنای قبلیت حرفی بزنه آخه منو تو می دونیم که چی شد و کجاست .بخند و بدون تو لانه کبوتر همیشه یکی بیرون میشینه
امشب هم
می مونی دیگه. خوب می گه چی می خواستی؟
چی میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی داری بگی. جز اینکه .می خوام بیشتر با تو باشم
خیلی سخته
نا به خود بقبولانم که ....
کسی جز خودت همراز نیست.
گای دلت می خواهت فریاد بزنی اما دیوار های اتاق عایق ندارد.
گاهی بازگشت ،فراموش کردن ، نادیده گرفتن ، گذشتن از ، یادآوری ، باز دید review ، درک حقایق ،بزرگ شدن ، درکنار درست بودن و درست رفتار کردن بسیار افعال درشتیست .
کاش گاهی میشد خودت نبود.
کاش گاهی میشد به جای تعدادی رهگذر و مونث اجباری در جوار اختیارات احتمالی قدم گذاشت.
کاش گاهی نان خشک و آب گرم قانعمان می کرد.
نمی دانم اما کاش فقط ای کاش یکبار آنسوی صحنه ها دیدنی بود.تا ای کاش ها شاید ها و باید ها نباید ها فراموش میشد و هست ها و خواهد شد ها معنا مییافت.
-بفرمایید.
-میشه حموم رو دید ؟
-آقامون حمومه!!
-میشه اتاق خواب ها رو دید ؟
-مادرم خوابیدن تو اتاق.
-آشپزخونه چطور ؟
-بچه ها دارن غذا می خورن.
-خیلی لطف کردین .ببخشید مزاحم شدیم.
-اگه میشه سره راه این گربه رو هم بزارین تو حیاط.
-بله چشم. چه گربه ملوسی هم هست..
بیرونه خونه تو راه بنگاه...
آقای بنگاه:خونه رو دیدی ؟پسند کردی ؟
من:بله خیلی خوب بود فقط یکمی از دانشگاهم دوره.
-اوه مگه شما دانشجویی؟!!
-بله؟
-ببخشید .ولی این خونه رو به دانشجو نمیدن.
-حیف شد خونه خوبی بود.
دلم تنگته.
الو الو
امروز با یه حقیقت ترش روبرو شدم آخه نه تلخ بود نه بی مزه نه شیرین.
راست گفتی من هنوز کوچکم تا دستمو با جرات بالا ببرم بدون فکر کردن به اینکه بابا اصلا جریان چیزه دیگریست الان وقت نخود بازی نیست
اگه اینو می خونی فکر نکنی باعث توقف یه جریان مثبت شدی ها نه
میگن اگه سر راه آب سنگ نندازند شرشر زیبای رود شنیده نمیشه.
من می خوام به حرفات فکر کنم.
می خوام این دفعه شروعم با تو تموم کنم.
چقر سخته حرف زدن از احساست وقتی می خوای برا کسی تصویر کنی
یه کم هم از راز هایی که برام گفتی براش گفتم دیدم همه یه جورند
می بخشی که شل زبونی شد دیگه چه کنم وقتی پرواز می کنی اژدهای چاق به تو نمیرسه اونم کناره عقاب های ۴ ۵ ساله واسه همین خوشم میاد.
ترس برم داشته یا نکن با فیل بانان دوستی ...
مدتی هست من میتوانم اما چگونه .اگه این تابلوی ایست CHOGHOKS FORBIDEN رو از جلوی چشم بر دارند می گم جریان چیه.
راستی یادم اومد بگم حاجی چنتا نخود بریز سر این لاشخورا
سیستم صحبت کردن فیلمای دهه ۷۰
چه کنم چه نکنم چه حقه ای سوار کنم.
داشتم تو این خیابون راه میرفتم دیدم چقدر این اطراف مسخره است
چی می شه چی میشه ها ه
من می خرم من میگیرم من میرسم من می تونم ولی به شرطها و شروطها و......
کی تموم میشه آقا این سیستم دروپینگ ... از ترس....... می ترسم کاری کنم
اه حوصلم سر رفت
چقدر دروغ بگم
ولی جون شما من میرسم من درستش مینم
نه غلط گفتم دروغه تو درست می کنی آخه دیدمت وقتی کار می کنی چقدر جدی هستی
-چرا به همه دروغ بگم برا خودم می نویسم ؟
می دونم می فهمی یه سر به لینک های فراوون دورو برت بزن می بیبنی همه برا خودشون مینویسن
-ولی چرا تو دفترچه خاطرتت نمینویسی؟
-آخه امید دارم یه روز یه نفر بیاد و بخونه و بفهمه چی میگی.
-کلاس میزاری مبهم مینویسی دیدم همه میهم مینویسن.
-نهخ نمی خوام کسی بفهمه شاید می خوام نفهمم که با کی حرف میزننم.اصلاشو بخوای واسه حرف اوناست
میترسی که
آره
و به درد فوروارد می خورم حالا منم که از ترس نیم سوز شدن
خدا کنه بتونم این اژدها رو بدم آقای صاحب ببره هندوستان بده دست راجو آبش کنه یه دو زار گیر ما بیاد
حالا میزاری یکم فکر کنم
ببینیم به کجا میرسیم.
تو هم انرژی نزار واسه اینا ببین چجوری می تونی سیو کنی راستی اگه بشه بیای اینجا می خوام خجالتت ندم
چقدر کند شدی .
به من چه فضولی میکی
نترس با تو هستم
it is fly time
راستی می گن همه کارا دست توست حتی
بی خیال
کلشو تنهایی رفتم برا یه جا با تو بودن
نه که بخوام منت بزارم
پاهام میسوزه
من که چیزی نخواستمت
ولی ببخش اگه واسه تو نبود.
نمی خو.استم از اونا برا اینجا بخوام نمی خواستم آخر عمری بیاد بگه ....
نمی دونم جز تو کسی نبود
می دونم اون شب منظورش چی بود آره من نامردم.
وگر نه اصلا همچین حرفی رو نمی زدم این همه مدت منتظر مونده نه برا خودش برا ما ولی حالا من برم بگم .... ۲ روزه باهاش آشنا شدم پر روییی هم میکنم.
بزار به حساب بی حوصلگی و خستگی
دبدی نا مردا رو می گه خلافت چیه ...
هیچی تنهایی
پیاده راه رفتن
نخواستن نداشتن نتونستن نبودن
برام مهم نیست چی میگن چی میشه برام مهمه که بتونم اینجا و با تو باشم
تو که خوبی ......آخه ...
دیدی منو در به در
نه واسه خودم نه واسه اون واسه بعدا بود ها ..می دونی که چی میگم.
اصلا غلط کردم ازینا خوشم اومده تازه بقیش هم هست بزار جور شه.
فقط کمک می خوام ها .به کسی هم نگو بین منو تو بمونه .یکمی آقایون گرگ هستند.
حالا یارو دبه نکنه ....
میگم این یکی رو دیدی می تونستم ها ولی خوب شل زبونی هم بده .ولی راس راس داشت جلو من ازت بد می گفت. یعنی بد که نه. بنده خدا نمی دونست دیگه.کاش اجازه داشتم سوالشو جواب بدم.
سعی کردم بحث نکنم آحه مقدمات رو که نمی دونه قاطی می کنه میره میزنه.
حواست هس میدونم یکمی واسه بقیه نگرانم.اونا هم ...
-اونقه اونقه؟جای شما خالی از دنیا میام.
-آفرین خوبه خوبه بیا بورو یه ۲۰۰۰ سالی این لباسا رو تنت کن تا ببینیم چی میشه.
-اوه اوه چه داغه..
شاید بنویسم شاید وقت کنم.
شکایتی نیست حکایتی نیست .
باید نوشت نه برا تو برا خودم.
تو که نمیدونی .منو اون می دونیم که چه خبره
واسه همینم به تو نمیگم چی شده
خیلی مهربونه دوسش دارم
ولی یکمی هم جدیه آخه اگه ولم کنه نون پنیر زیاد میشه
منم قول دادم ازش نون پنیر نخوام ولی گشنگی الان سخته قول داده نزاره گشنه بمونم
منم دیگه نون پنیر نخواستم .خواستم که گاهی بزاره ببینمش.
چند روز پیش دیمش چه بلایی بودا .ناقلا شیطون بلا تو دیگه کی هستی.می دونستم می دونی ولی نمی دونم چرا نمی خوای بگی چی می خواست بگه .خوشمزه چی بگم منو تو بدونیم!! .....
بابا تو که با خبری یه مدته خیلی خنده دار شده این اطزاف حتی کله سنگی هم می خندید
راستی چه هوایی داشت او عقب ها غول بنفشه هم دیده نمی شد حواس کسی هم به من نبود.چقده حال کردم.شنیده بودم زیاد به کم. .. ولی کاش کانال باز بشه.ما هم زیر این فشار بریم استخر.بابا اسنخر که حال نمیده خوده اقیانوسو عشقه/
قول میدم به کسی نگم ولی دارم تمرین می کنم
ببینیم چی میشه
یه چی یادم رفت بگمت غلط کردم بابا. حواسم نبود بچه قاطی میکنه .لا مصب اژدها شده ،کوچیکش میکنیم.اگه عمو بخواد ازت قبول میکنی؟
ما قوی هستیم به خصصوص بابا های ما که از بابا های شما قوی تر اند
ما ما ما ما ما
این در جواب نظر پست قبلی
اوضا خیطه داداش کلی تلاش در جهت راضی کردن مهندس ترابی( به کلاس امدنشان را) حاصلی نداد
صحبت و نامه نگاری با دکتر اشرفزاده بی حاصل بود.
دکتر شجاعی ............
صحبت با تمام اساتید سطح شهر به یک جمله ختم شد :از وضع دانشکده خوشم نمی یاد .با ریاست و مدیریت مشکل دارم.
مهندس ترابی به قول خود عمل نکردند.ایشان به دکتر افضلیان و دکتر حاجرضاپور قول همکاری دادند.
دکتر افضلیان با مهندس خطایی صحبت کردند و ایشان راضی شدن بیان اما مهندس اعرابی خواستند که خودشون تنها باشند.سیستم آموزشی مهندس اعرابی یعنی هدفشون از تدریس در طرح یک قابل ملاحظه و وسوسه انگیزه.فرایند طراحی .حلقه گمشده بین مقدمات ها و طرح ها
بچه ها با مهندس اعرابی نا هماهنگ.
نارضایتی دانشجویان فعال از همکلاسی های حذب باد.
نارضایتی اقلیت دانشجویان فعال از وضع دانشکده.
تحسن ۱۵ ۱۶ نفره در جلوی سازمان مرکزی.
صحبت با ذکتر حلمی رئیس دانشگاه.
ذکتر افضلیان مارو از اتاقش بیرون انداخت.
انتظار ما در بیرون اتاق برای گرفتن امضای مهمان برای دانشکده حقوق(درس تنظیم خانواده)
دکتر افضلیان به منو ادریس و بهمن و امین نیک گفت من دارم ۲ ۳ روز دیگه از اینجا میرم از قیافه ی همه شما متنفرم
فریاد و شادی ما در راهرو
ای ترم اصلا" ترم خوبی نداشتم. از هیچ نظری....
ارزو می کنم هیچ کدومتون هیچ وقت تو زندگی این ترم منو تجربه نکنین.
بعضی وقتا ادم دیگه حس می کنه کم آورده.دیگه هیچ راهی نیست.دیگه کار از یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت گذشته...دیگه کم کم فکرای بدی به سرت می زنه...اگه فرار کنم چی می شه؟؟؟
اگه یک ترم نری دانشگاه .....چی می شه؟
اگه اصلا" از این شهر یا کشور بری چی؟......
حالا هر جا بری از خودت کجا می خوای فرار کنی؟؟؟؟
اون وقته که یکی تو سرت داد می زنه:
"هر کجا روی آسمان همین رنگ است...."
ولی من نمیخوام قبول کنم تو چی؟؟؟؟؟
الان اصلا" یادم نیست چند وقته که اینجا نیومدم.دلم تنگ شده بود.![]()
پست های علی رو که دیدم حوسم کرد بنویسم.
اره علی، می دونم چه حسی داره وقتی ازکنارت رد می شه و اونجوری نگات می کنه،اصلا" کاش نگات کنه.....
قلبه ادم درد می گیره...از خودت می پرسی....(اصلا" سوالی به ذهنت نمی رسه که بپرسی.....اخه چرا؟؟؟؟؟)
واقعا" کاش می دونستم تو سرت چی می گذره؟ (نمی گم دل چون مطمئنم دل نداری یا اینکه دیگه دلی برات نمونده تا....)
به سلامتی میمنت شادی صلاح خیر و هکذا ترم ۳ به آلبوم خاطرات موقت سریع گذرا و آنها ی ما پیوست
دوست داشتم خیلی جلو تر از اینا باشم
دیشب با خودم فکرمیکردم ........
بعد دیدن کارای بچه ها و شیتاشون یکم حالم بد شد .قبطه خوردم به بعضی کارا (ماکت نه ها) چون میتونستم بهتر باشم ولی نیستم یعنی بهتر کار نکردم اصلا از وقتم درست استفاده نکردم.باید کارم بهترین میشد آخه واقعا بهترین بود ،برای من حداقل ،با ساده ترین عناصر به نتیجه رسیدم.نتیجه ایی که مدت ها دنبالش میگشتم.
یادمه سر دومین کرکسیون استاد شروع کرد به ایراد گرفتن از اولین اتودم.
گفت: چرا اینهمه اختشاش داره سایت پلانت.نمی دونستم چی بگم.
گفتم: استاد آخه من میدونم تو سایت چه خبره ابنجا اونجاش چه حال و هوایی داره ولی نمی دونم مثلا با خیابون چی کار کنم.
گفت: خوب بشین برنامه ریزی کن بگو اینجا که محله ست می خوام یه فضای نشستن بسازم اونوقت من میگم آیا تونستی اون فضای نشستن رو خوب در بیاری یا نه.
شبش که عصبانی بودم از بی برنامگی خودم و اینکه چرا نمیتونم فکرمو متمرکز کنم.بهمن فکر میکرد چون با من کرکسیون کرده و کارمو تغییر داده ناراحتم ولی چون نمی دونستم چی به چیه ناراحت بودم
نشستم واز اول همه چیزو گذاشتم کنار دوباه شروع کردم. از سایت پلان اتود کردم و یه دایره یه مربع و یه خط شد کله کارم و یه پایین نشستگی برای جمع کردن تمام نیرو ها . این نتیجه ای بود که من بهش رسیده بودم و حالا قدرت دفاع داشتم.
و باید دفاع می کردم با شیتم و با ماکت.ماکت خوب در اومد ولی شیت.........
وای خدا همیشه روی شیت وقت کم میارم.آخه ما ۲۰ روز فرصت داشتیم(امتحانا هم بود).ولی من کارمو گزاشتم ۲ روز آخر.ماکت ۱ روز وشیت............۲ ساعت.آخرشم یه چیز چرت.ناراحتم ،اگه نمره کم بده حقمه ،چون باید کارمو بیان می کردم اونم با شیت،ولی نشد.داشتم کارامو جمع میکردم برای پایان ترم دیدم همه ماکتا عالی خود کار رضایت بخش ولی شیتا افتضاح.
اینا هیچی .استاد به دفترچه نمره میداد که من داشتمولی هر تیکش یه جا بود پس تحویلندادم.من روی تحقیقا کار کردم ولی همه پاره پوره یه گوشه افتاده.
همیشه همینطوری بوده میتونستم بهتر باشم ولی تنبلی و بی برنامگی گند زده به کل زنذگیم .آبرنگو دارم فراموش میکنم چون تمرین نمیکنم.خط کشیدنم ضعیف شده چون تمرین نمی کنم.یه قولی به امین جعفری دادم هنوز انجامش ندادم.پری شب اعصابم خرد بود گند زدم به حال نیکی عزیز امیدوارم ببخشه منو.ناراحت کردن دیگران ناراختم میکنه ولی باور کن دلم خیلی پره.خیلی سعی میکنم کنترل کنم ولی گاهی عقده ها باز میشه.اونم وقتی دیگران اصرار دارن تورو به همون حال و هوای قبل برگردونن و نمک بپاشن رو زخمت.
بی خیال الان ۷:۵۸ صبحه سه شنبه ۲۴ بهمن
امروز تولد پرنیا کوچولوی نازنینه
۳۰ دقیقه بعد حسنی میاد تحقیقشو بگیره هنوز کاری نکردم براش.
۱ ساعت بعد باید برم کارامو از آتلیه بگیرم.
و باید برم کمک بچه ها باید برم ولایت باید خونه رو مرتب کنم باید ........ااااااااااااااااااااااوووووووووووو وه
دیروز سارا خانوم همسر مهندس خبازی.اومده بود آتلیه همسرش.منو دید گفت سلام آدرس وبلاگتو بده می خوام کاراتو ببینم .شنیدم آبرنگت خوب شده.خیلی ذوقم زد خوشحال شدم.دعا کنید بتونم بازم کار کنم آخه ترم که شزوع میشه به زور میرم سر کارام وقتم پیدا میشه به درسا میرسم فرصت نمیشه آبرنگ کار کنم.
این آدرس وبلاگ نقاشیام:
اینم آدرس یکی از دوستان که آبرنگش حرفه ایه و شاگرد استاد کسایی و آتشزاد بوده.


۱:میگن ایرانی میتواند جون شما اگه نیوتن این عکس رو ببینه:
- یا شک میکنه تو اون جریان افتادن سیب رو سرش.
- یا شک میکنه وقتی میره دست به آب چه جوری بلا نسبت بشینه،
- یا به ایرانی می تواند ایمان میاره .
که نتیجتا میره یکی دو سالی قانون جاذبه ی زمین رو باز نگری میکنه.
۲:مشهدی ها مشکل دارند و آنجایشان نعوذ بالله .....
۳:مشهدی نسبت به کل دنیا دیفرنت است.
۴:کمبود مصالح و اعتقاد راسخ به حجاب اسلامی (دیوار کشیدن در جلوی چشم نا محرم حیات منزل را) مارا بر آن میدارد که غدای روح را بر غذای حاجت ترجیح داده و سنگ های مستراب را بر دیوار خانه بنا نهیم.
۵:دیوار همسایه سوراخ دارد و آن سوراخ تنها، محل رفت آمد موش های گوش دار نیست بلکه سوراخی هست بسی کاربردی.
۶:این عکس نمونه ای از یک معماری پایدار است و اینکه معمار ایرانی به کاربری همه ی اجزای ساختمان آن هم به صورت چند منظوره می اندیشد.
۷:توجه:مسافر گرامی به توالت عمومی نزدیک میشوید راحت باشید.مطمئن گام بردارید ما به فکر شما هستیم .تازه انقدر زیاد است که اضافی هم امده، در و دیوار را از آن پر نموده ایم.
۸:اضطرار اونم تو سفر اونم وقتی می خوای بری کوه آدمی رو مجبور می کنه همه کاراشو سرپایی انجام بده.البته گاهی گوشه دیواری ،کنجی ، کناری ...
۹: باز هم سر راه بودن و تفکر به این اندیشه که راه را سد نکنیم ما را وا میدارد که توالت را از سر راه بر داشته به کناری دنج بگذاریم (دنج تر از این مکان !!!!!؟)
۱۰: البته نظر من به این گزینه بیشتره .معماری مدرنیسم و شاید پسا مدرینیته و علم بازیافت مواد و چرخه محصولات و ترکیب اون با معماری سنتی و ایرانی (استفاده از طاقچه) و پویایی معماری مارو به سمت استفاده مجدد از این محصول به عنوان طاقچه سوق میده.
۱۱:اگه به قسمت چپ تصویر کنار آن سوراخ توجه کنید یه لوله بتنی میبینید که من مطمئنم بقایای فلاش تانک بود و چون رفت آمد زیاده عامل برخورد و فرسایش اونو از جاش کنده .یا شاید هم کل دیوار رو از کف مستراح کندند و یه روتیت ۹۰ درجه داشتیم.
خدا رو شاکرم که تو این شهر همه به فکر اشاعه ی علوم جدید و نوین و همچنین به فکر اذهان فعال جوانان هستند.
ابتدایش را با مرتضی شیرینی شروع نمودیم.۷۵۰۰ دینار امام-نشان جمع گردید و یادمان نیست که آیا چه خریدیم.خاطرمان گلگون شود گویا نوشت افزار بود بود از جناب پاپیروس تهیه دیدیم.
رسید به امین عزیز-دوست خوبمان.برای تولدش ماتیک و سرخاب کادو کردیم.
برای سایرین هم کتاب بود و ازین چیزا ها دیگر . امیدواریم دعایمان کنند.
خودمان را یادمان نیست گویا مبلغی بسیار جمع گردیده بود که درهمین مقال از همه یاران دبستانی ممنونیت به جا می آوریم. ۲ کیک تهیه دیدیم برای خاص و عام که بقایای احدی از آن باقی نماند.خدا را شاکریم که ما (استثنا این ما مای جمع) زاده شدیم که به این جماعت آذوقه برسد.

البته نظم رعایت شده و ترتیب قد حفظ گردیده باید .
1:

2:

3:

4:
